شهسواری به دوستش گفت : بیا به كوهی كه خدا آن جا زندگی میكند برویم .
میخواهم ثابت كنم كه او فقط بلد است به ما دستور بدهد ، و هیچ كاری برای خلاص كردن ما از زیر بارمشقات نمیكند.
دیگری گفت : موافقم . اما من برای ثابت كردن ایمانم می آیم . وقتی به قله رسیدند ، شب شده بود .
درتاریكی صدایی شنیدند : سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان كنید و آن ها را پایین ببرید . شهسوار اولیگفت : میبینی ؟
بعد از چنین صعودی ، از ما میخواهد كه بار سنگین تری را حمل كنیم . محال است كه اطاعت كنم .
دیگری به دستور عمل كرد . وقتی به دامنه كوه رسیدند ، هنگام طلوع بود
و انوار خورشید ، سنگ هایی را كه شهسوار مومن با خود آورده بود ، روشن كرد. آن ها خالص ترین الماس ها بودند.
مرشد میگوید : تصمیمات خدا مرموزند ، اما همواره به نفع ما هستند ...
اگه آسمون زمین شه
اگه دریا یه کویر شه
اگه دنیا زیرو رو شه
اگه چشمات بی غرور شه
اگه خورشید بی غروب شه
بازم عاشقت میمونم
عشقو تو نگات میخونم
اگه کوه بیاد رو دوشم
اگه جام زهر بنوشم
اگه ماه دیگه نباشه
روزا آسمون سیاه شه
اگه جنگل بشه صحرا
اگه امروز نشه فردا
بازم عاشقت میمونم
عشقو تو نگات میخونم
اگه خوابتو نبینم
دیگه گل برات نچینم
اگه حتی یه جوونه
توی گلدونا نمونه
بازم عاشقت میمونم
عشقو تو نگات میخونم
اگه باز مثه همیشه
بگی( من با تو ؟؟!!! )نمیشه
بگی که منو نمیخوای
دیگه پیش من نمیای
بازم عاشقت میمونم
عشقو تو نگات میخونم
اگه باشم و نباشم
هر جای دنیا که باشم
حتی از چشمات جداشم
بازم عاشقت میمونم
عشقو تو نگات میخونم
اگه شعرامو نخونی
اگه باز پیشم نمونی
راز عشقم رو ندونی
بازم عاشقت میمونم
عشق و تو نگات میخونم
pezhman7763@gmail.com